دوشنبه , 24 مرداد 1401

تابوت‌ چوبي‌

كشاورزي‌ آن‌ قدر پير شده‌ بود كه‌ ديگر نمي‌توانست‌ روي‌ زمين‌هاي‌ كشاورزي‌اش‌ كار كند. از اين‌ رو هرروز لب‌ ايوان‌ مي‌نشست‌ و به‌ زمين‌ها خيره‌ مي‌شد. پسر جوانش‌ كه‌ روي‌ زمين‌ها كار مي‌كرد، گاهي‌ سرش‌را بلند مي‌كرد و از ديدن‌ پدرش‌ كه‌ بيكار و ناتوان‌ در گوشه‌اي‌ نشسته‌ بود، كلافه‌ مي‌شد. با خودمي‌انديشيد: “او ديگر به‌ درد نمي‌خورد. هيچ‌ كاري‌ از او بر نمي‌آيد!”
سرانجام‌، يك‌ روز كه‌ پسر به‌ شدت‌ عصباني‌ شده‌ بود، يك‌ تابوت‌ چوبي‌ درست‌ كرد، آن‌ را روي‌ ايوان‌آورد و به‌ پدرش‌ گفت‌ كه‌ داخل‌ آن‌ بخوابد. پدر پير، بدون‌ آنكه‌ حرفي‌ بزند يا اعتراضي‌ كند، داخل‌ تابوت‌خوابيد.
پسر در تابوت‌ را بست‌ و آن‌ را لبه‌ يك‌ پرتگاه‌ كشاند. درست‌ وقتي‌ قصد داشت‌ آن‌ را به‌ داخل‌ دره‌ پرت‌كند از داخل‌ تابوت‌ صداي‌ ضربه‌ ملايمي‌ را شنيد. در تابوت‌ را باز كرد. پدر كه‌ همچنان‌ آرام‌ داخل‌ تابوت‌دراز كشيده‌ بود نگاهي‌ به‌ پسرش‌ انداخت‌ و گفت‌: “مي‌دانم‌ كه‌ مي‌خواهي‌ مرا به‌ داخل‌ پرتگاه‌ بيندازي‌ولي‌ قبل‌ از آنكه‌ اين‌ كار را بكني‌، مي‌توانم‌ حرفي‌ بزنم‌؟”
پسر با عصبانيت‌ گفت‌: “حرفت‌ را بزن!”
پدر به‌ آرامي‌ گفت‌: “اگر مي‌خواهي‌ مرا به‌ داخل‌ پرتگاه‌ بينداز، ولي‌ پيشنهاد مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ تابوت‌چوبي‌ محكم‌ را براي‌ خودت‌ نگه‌ دار، چون‌ ممكن‌ است‌ فرزندانت‌ هم‌ مثل‌ تو بخواهند روزي‌ از آن‌استفاده‌ كنند!”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *