دوشنبه , 24 مرداد 1401

بهترين‌ هديه!

بابي‌ در هواي‌ سرد زمستاني‌ و برف‌، در حالي‌ كه‌ از سرما به‌ خود مي‌لرزيد، در حياط خانه‌شان‌ نشسته‌بود. او چكمه‌ به‌ پا نداشت‌، چون‌ از چكمه‌ خوشش‌ نمي‌آمد. و در ضمن‌ چكمه‌اي‌ نداشت‌ كه‌ بپوشد.كفش‌ كتاني‌ كهنه‌اي‌ كه‌ به‌ پا داشت‌، از چند جا سوراخ‌ شده‌ بود و پاهاي‌ بابي‌ را گرم‌ نگه‌ نمي‌داشت‌. يك‌ساعتي‌ مي‌شد كه‌ بابي‌ در حياط نشسته‌ بود و فكر مي‌كرد، ولي‌ نمي‌توانست‌ در ذهنش‌، هديه‌ كريسمس‌مناسبي‌ براي‌ مادرش‌ پيدا كند. سرش‌ را تكاني‌ داد و گفت‌: “بي‌فايده‌ است‌، حتي‌ اگر ايده‌ خوبي‌ هم‌ به‌فكرم‌ خطور كند، پولي‌ براي‌ خريدن‌ آن‌ ندارم‌”. از سه‌ سال‌ قبل‌ كه‌ پدرش‌ را از دست‌ داده‌ بود، خانواده‌پنج‌ نفره‌اش‌ به‌ سختي‌ زندگي‌ را مي‌گذراندند. با وجود تلاش‌ها و زحمات‌ شبانه‌ روزي‌ مادر فداكارش‌،هرگز پول‌ كافي‌ به‌ خانه‌ آن‌ها نمي‌رسيد. مادرش‌ در بيمارستان‌ كار مي‌كرد، ولي‌ درآمد ناچيز او، فقطكفاف‌ خورد و خوراكشان‌ را مي‌كرد. اگرچه‌، علي‌رغم‌ مشكلات‌ مالي‌، اتحاد و عشق‌ ميان‌ اعضاي‌ آن‌خانواده‌، مثال‌ زدني‌ بود. بابي‌ دو خواهر بزرگ‌تر از خود و يك‌ خواهر كوچك‌تر داشت‌. دخترها در نبودمادرشان‌ در خانه‌، كارها را انجام‌ مي‌دادند. هر سه‌ خواهر بابي‌، هدايايي‌ مناسب‌ براي‌ كريسمس‌ براي‌مادرشان‌ گرفته‌ بودند. منصفانه‌ نبود. شب‌ كريسمس‌ بود و بابي‌ هيچ‌ چيزي‌ براي‌ مادرش‌ نخريده‌ بود. درحالي‌ كه‌ قطره‌ اشكي‌ را با دستان‌ سرمازده‌اش‌ از روي‌ صورتش‌ پاك‌ مي‌كرد كه‌ از گوشه‌ چشمانش‌ نيش‌زده‌ بود، لگدي‌ به‌ برف‌ها زد و از خانه‌ خارج‌ شد. در سن‌ شش‌ سالگي‌، نداشتن‌ پدري‌ به‌ عنوان‌ حامي‌ وتكيه‌گاه‌، مردي‌ كه‌ بتوان‌ با او صحبت‌ و درد دل‌ كرد، براي‌ بابي‌ آسان‌ نبود. در حالي‌ كه‌ به‌ ويترين‌ رنگارنگ‌و پرزرق‌ و برق‌ مغازه‌ها نگاه‌ مي‌كرد، پيش‌ مي‌رفت‌ و اشك‌ مي‌ريخت‌. همه‌ چيز از پشت‌ ويترين‌ها، بسيارزيبا و دست‌ نيافتني‌ جلوه‌ مي‌كرد. هوا تاريك‌ شده‌ بود و بابي‌ با بي‌ميلي‌ تمام‌، به‌ سمت‌ خانه‌ به‌ حركت‌در آمد. بعد، ناگهان‌ برق‌ چيزي‌ در گوشه‌ خيابان‌، توجهش‌ را به‌ خود جلب‌ كرد. خم‌ شد و آن‌ را برداشت‌.يك‌ سكه‌ ده‌ سنتي‌ بود. در آن‌ لحظه‌، بابي‌ احساس‌ مي‌كرد كه‌ ثروتمندترين‌ پسر دنيا است‌. در حالي‌ كه‌سكه‌ را محكم‌ در دست‌ گرفته‌ بود، گرمايي‌ خوشايند در بند بند وجودش‌ پيچيد. بابي‌ وارد اولين‌ مغازه‌سر راهش‌ شد. زماني‌ كه‌ فروشنده‌ها، يكي‌ پس‌ از ديگري‌ به‌ او گفتند كه‌ با سكه‌ ده‌ سنتي‌اش‌ نمي‌تواندچيزي‌ بخرد، اميد او به‌ سرعت‌ بر باد رفت‌. بابي‌ با دلي‌ شكسته‌ و محزون‌، وارد يك‌ گلفروشي‌ شد.فروشنده‌ به‌ سوي‌ او آمد و بابي‌ با نشان‌ دادن‌ سكه‌ ده‌ سنتي‌، خواستار يك‌ شاخه‌ گل‌ شد. مرد گلفروش‌نگاهي‌ به‌ بابي‌ و سپس‌ سكه‌ ده‌ سنتي‌اش‌ انداخت‌. بعد دستش‌ را روي‌ شانه‌ بابي‌ گذاشت‌ و گفت‌: “همين‌جا منتظر باش‌ تا ببينم‌ چكار مي‌توانم‌ برايت‌ انجام‌ دهم‌”. بابي‌ كه‌ به‌ انتظار ايستاده‌ بود، نگاهي‌ به‌ گل‌هاي‌زيبا و رنگارنگ‌ داخل‌ گلفروشي‌ انداخت‌. با وجود آنكه‌ خيلي‌ كم‌ سن‌ و سال‌ بود، مي‌توانست‌ بفهمد كه‌چرا مادران‌ و دختران‌ مثل‌ گل‌ها زيبا هستند. وقتي‌ آخرين‌ مشتري‌ از گلفروشي‌ خارج‌ شد و صداي‌ بسته‌شدن‌ در به‌ گوش‌ رسيد. بابي‌ ناگهان‌ به‌ خود آمد و به‌ دنياي‌ واقعي‌ برگشت‌. بابي‌ كه‌ در مغازه‌ تنها شده‌بود، از فرط وحشت‌ به‌ لرزه‌ افتاد. يك‌ دفعه‌، مرد گلفروش‌ در حالي‌ كه‌ دسته‌ گل‌ بزرگي‌ پر از گل‌هاي‌ رزسرخ‌ رنگ‌ در دست‌ داشت‌، به‌ سوي‌ بابي‌ آمد. روبان‌ زيباي‌ نقره‌اي‌ پيچيده‌ شده‌ دور گل‌ها، آن‌ قدر زيبابود كه‌ بابي‌ با ديدنش‌ به حيرت‌ افتاد. وقتي‌ مرد گلفروش‌، دسته‌ گل‌ زيبا را داخل‌ جعبه‌اي‌ سفيد رنگ‌ قرارداد و آن‌ را به‌ سوي‌ بابي‌ دراز كرد، قلب‌ بابي‌ ريخت‌. مرد گلفروش‌ در حالي‌ كه‌ دستش‌ را براي‌ گرفتن‌ سكه‌ده‌ سنتي‌ دراز كرده‌ بود، گفت‌: “مرد جوان‌، اين‌ دسته‌ گل‌ مال‌ تو است‌”. بابي‌ حيرت‌ زده‌، دستش‌ راحركت‌ داد تا سكه‌ را به‌ مرد گلفروش‌ بدهد. آيا اين‌ حقيقت‌ داشت‌؟ هيچ‌ فروشنده‌اي‌ حاضر نشده‌ بود به‌ازاي‌ سكه‌ ده‌ سنتي‌، چيزي‌ به‌ او بدهد! مرد گلفروش‌ كه‌ متوجه‌ ترديد و سردرگمي‌ بابي‌ شده‌ بود، گفت‌:”اتفاقٹ، اين‌ چند شاخه‌ گل‌ رز را حراج‌ كرده‌ بودم‌، آن‌ هم‌ درست‌ به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ تو پول‌ داري‌. از آن‌هاخوشت‌ مي‌آيد؟” اين‌ مرتبه‌، شك‌ و ترديد از وجود بابي‌ رخت‌ بربست‌ و دستش‌ را دراز كرد تا جعبه‌ پر ازگل‌ رز را از گلفروش‌ بگيرد. اين‌ مرتبه‌ مطمئن‌ بود كه‌ اين‌ رويا حقيقت‌ داشت‌. در حالي‌ كه‌ بابي‌ گل‌ دردست‌ و ذوق‌ زده‌ از گلفروشي‌ خارج‌ مي‌شد، صداي‌ گلفروش‌ را شنيد كه‌ مي‌گفت‌: “پسر، كريسمس‌مبارك!”
مرد گلفروش‌ پس‌ از رفتن‌ بابي‌، داخل‌ اتاق‌ كوچك‌ پشت‌ مغازه‌ شد و در آنجا همسرش‌ از او پرسيد: “باچه‌ كسي‌ حرف‌ مي‌زدي‌ و دسته‌ گل‌ رز بزرگي‌ كه‌ درست‌ كردي‌، كجا است‌؟”
گلفروش‌ كه‌ از پنجره‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كرد، اشك‌هايش‌ را از روي‌ صورتش‌ پاك‌ كرد و گفت‌: “امروزصبح‌، اتفاق‌ عجيبي‌ افتاد. وقتي‌ براي‌ باز كردن‌ در مغازه‌ آماده‌ مي‌شدم‌، به‌ نظرم‌ آمد كه‌ صدايي‌ شنيدم‌ كه‌به‌ من‌ مي‌گفت‌ چند شاخه‌ از بهترين‌ گل‌هاي‌ رز سرخ‌ مغازه‌ را به‌ عنوان‌ هديه‌اي‌ ويژه‌ كنار بگذارم‌. برايم‌خيلي‌ عجيب‌ بود، ولي‌ به‌ هرحال‌ آن‌ كار را كردم‌. بعد همين‌ چند دقيقه‌ قبل‌، پسربچه‌اي‌ وارد مغازه‌ شدكه‌ مي‌خواست‌ با يك‌ سكه‌ ده‌ سنتي‌، براي‌ مادرش‌ هديه‌ كريسمس‌ بخرد. وقتي‌ به‌ او نگاه‌ كردم‌، چهره‌خودم‌ را در سال‌ها سال‌ قبل‌ ديدم‌ كه‌ پولي‌ براي‌ خريدن‌ هديه‌ كريسمس‌ براي‌ مادرم‌ نداشتم‌. آن‌ شب‌،مردي‌ كه‌ او را نمي‌شناختم‌، جلوي‌ راهم‌ قرار گرفت‌ و ده‌ دلار به‌ من‌ داد تا براي‌ مادرم‌ هديه‌ بخرم‌. وقتي‌امشب‌ آن‌ پسربچه‌ را ديدم‌، فهميدم‌ كه‌ صبح‌ صداي‌ چه‌ كسي‌ را شنيده‌ بودم‌. پس‌ چند شاخه‌ از بهترين‌گل‌هاي‌ رز مغازه‌ را برايش‌ چيدم‌ و به‌ او دادم‌…”
مرد گلفروش‌ و همسرش‌، در حالي‌ كه‌ يكديگر را در آغوش‌ گرفته‌ بودند و اشك‌ مي‌ريختند، از مغازه‌بيرون‌ آمدند و به‌ دل‌ هواي‌ سرد و سوزدار زمستاني‌ زدند; البته‌ اصلا احساس‌ سرما نمي‌كردند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *