جمعه , 1 آذر 1398

شعر و ادبیات

منتظر

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم مخواه چشم بپوشم،مخواه بردارم اگر به یـُمن ِقدمهای مهربانت نیست بگو که سجده از این قبله گاه بردارم مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند که دست از سر ِنقد ِ گناه بردارمگناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم تو قرص ماهیو من کودکی که می خواهم به …

ادامه نوشته »

در جستجوی کدامين نگاه،؟

در جستجوی کدامين نگاه، اينهمه شهر را در عبور پر پيچ و خم جاده ها بی هوا يکی می کنم. در جستجوی کدامين نگاه؟ کدامين دست؟ کدامين احساس؟ کدامين حرف؟من به دنبال ِ که می گردم اينهمه سال؟ اينهمه روز؟دل بسته ام يا که دل داده ام؟

ادامه نوشته »

نشان تو

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست آن کفشهای مهربانت را نمی دانسترنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ستشیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانستقیچی شدم ، بال و پرم را یک به یکچیدم ســـَمت ِوسیع ِ آسمانت را نمی دانست لای ورقها …

ادامه نوشته »

افسانه زندگی

یک روز رسید غمی به اندازه کوه یک روز رسید نشاط اندازه دشت افسانه زندگی چنین است ای دوست در سایه کوه باید از دشت گذشت

ادامه نوشته »

روزگار غريبی است …

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومنهنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب هميشه معني صد اضطراب… من، بي توهميشه ديدن بي پرده ی شما در خواب چه عاشقانه ی پوچي! تو خوب مي دانيميان اين همه رويا ، فقط تويي كميابو من چه خسته تو را چون سراب مي جويمچه فصل خالي و تلخي ست سهم …

ادامه نوشته »

حافظ شیرازی

صحنه ورودی و نخلهای آرامگاه حافظ شیرازیمرقد و آرامگاه حافظ شیرازیآب نمای باغچهحافظ شیرازی عکسهایی از حافظ و نقش و نگار هایی از زمان حافظ Hafez shirazyPictures Of hafez Shirazi hafez shirazi photopics of hafez shiraziعکسهایی از دیوان حافظ عکسهایی از دیوان حافظ شیرازی

ادامه نوشته »

غم پنهان

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاریهمیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداریتو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومیغریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاریشبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ –هجوم لشکر چنگیزی… گواهت این غم تاتاریبیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسندمرا تحمل باران نیست؛ تو …

ادامه نوشته »

اخرين لحظه ديدار…

در اخرين لحظه ديدار بهچشمانت نگاه كردم وگفتم بدان اسمان قلبمبا تو يا بي تو بهاريستهمان لبخندي كه توان رااز من مي ربود بر لبانتزينت بست.و به ارامي از من فاصلهگرفتي بي هيچ كلامي.من خاموش به تو نگاه می كردمو در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامتنحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كهاسمان بهاري يعني …

ادامه نوشته »

به نام عشق

من را به غیر عشق به نامی صدا نکنغم را دوباره وارد این ماجرا نکنبیهوده پشت پا به غزلهای من نزنبا خاطرات خوب من اینگونه تا نکنموهات را ببند دلم را تکان ندهدر من دوباره فتنه و بلوا به پا نکنمن در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکنبگذار شهر سرخوش زیبائیت …

ادامه نوشته »