پی سی پارسی مصاحبه و گفتگو مصاحبه با شیرین یزدان بخش
جدیدترین مطالب

مصاحبه با شیرین یزدان بخش

 

شیرین یزدان‌بخش از آن نعمت‌هایی است که چند سالی است خداوند به سینمای ایران هدیه کرده؛ افشین هاشمی در این میان فقط وسیله بوده است!

کسی که تصمیم گرفت مسیر دیگری را برای خاله شیرین، همان تماشاگر ثابت نمایش های تئاتر شهر رقم بزند، همان زمانی که او را برای بازی در «لطفا مزاحم نشوید» به محسن عبدالوهاب معرفی کرد و این فیلم سیمرغ جشنواره فجر را برای او به ارمغان آورد.

چهار سال از آن زمان می گذرد و این بانوی مهربان با بازی در «جدایی نادر از سیمین» و «برف روی کاج ها» خودش را بیش از پیش به مخاطبان سینما شناسانده است. به بهانه اکران «استرداد» و ورود همزمان فیلم شریف «بوسیدن روی ماه» به شبکه نمایش خانگی او را به تحریریه روزنامه دعوت کردیم تا از کار و زندگی اش برای ما بگوید.

بازی او به نقش احترام السادات زنی که 20 سال منتظر فرزند خود است تا از جبهه برگردد برای همیشه در حافظه تماشاگران سینما ثبت شد. مرور صدای محزون یزدان بخش هنگام ادای این دیالوگ ارجاع درخشانی به چشم انتظاری بی پایان و ابدی مادران شهدا و جوانان مفقودالاثر می دهد: 20 سال تموم، هر ماه، بیا برو، منتظر یه خبر؛ اما نه اینجوری.

درباره ورودتان به سینما در جاهای مختلف صحبت کرده اید، اما شاید مرور دوباره اش در اینجا خالی از لطف نباشد. گفتید که ورودتان به سینما تقصیر افشین هاشمی بود!
(می خندد) بله، تقصیر افشین بود، ای بگویم خدا چه کارش نکند!

یعنی الان پشیمانید که وارد دنیای بازیگری شدید؟
نه مادر، پشیمان نیستم. آدم نباید ناشکری کند و دروغ بگوید. فقط به دلیل این که سنی از من می گذرد و 32 سال کارمند دولت بودم، دیگر زمان آن گذشته که با انرژی و رفتار یک جوان با مسائل برخورد کنم. بنابراین کمی اذیت می شوم. گاهی که این طوری صحبت می کنم به من می گویند خانم فلانی 70 سالش است و همچنان دارد با شور و انرژی بازی می کند، می گویم حرفه او همین است. مثل من که 32 سال اداره رفتم و هیچ وقت خسته نشدم.

واقعا خسته نشدید؟
خدا شاهد است که نه. من بعد از بازنشستگی کارم به دکتر کشید. برای این که یک روز صبح از خواب بیدار شدم و گفتم خب حالا چکار کنم؟! بعضی هستند که می گویند بعد از بازنشستگی به زندگی ام می رسم و نوه هایم پیشم می آیند و... اما من به دلیل این که تنها هستم قضیه ام فرق می کند. خلاصه به دکتر رفتم و او یک سری دارو برایم نوشت.

فکر کنم بهترین دارو را خواهرتان برای شما تجویز کرد؛ این که به تماشای تئاتر و دیدن کنسرت بروید.
بله، خواهرم به من گفت، شیرین تو تنهایی، نه زاغ و زوغی داری و نه آقابالاسری. بیا برو فیلم و تئاتر ببین. تو که این همه عاشق موسیقی هستی برو تماشای کنسرت. من موسیقی را دیوانه وار دوست دارم.

سازی هم می زنید؟
نه متاسفانه. 19 سال داشتم که استخدام شدم، پنجاه ساله هم بودم که بازنشسته شدم. یعنی آن عمر مفیدی را که آدم می تواند خیلی از کارها انجام دهد را برای پرداختن به این کار از دست دادم. گرچه اگر آدم برای انجام هر کاری اراده کند در هر سنی می تواند به آن بپردازد، اما از برخی واقعیت ها هم نمی شود چشم پوشی کرد؛ چرا می گویند بچه را از پنج سالگی به کلاس موسیقی بفرستید؟ چون نت یاد گرفتن کار یک آدم پنجاه ساله نیست. یاد گرفتن موسیقی ذهن تمیز و خالی بچه را لازم دارد. من آن فرصت را از دست دادم، الان فقط شنونده پروپاقرص موسیقی هستم و به دیدن تمام کنسرت های تالار وحدت می روم.

سنتی یا پاپ؟
تالار وحدت بیشتر کنسرت موسیقی سنتی برگزار می کند، کنسرت های پاپ بیشتر در برج میلاد و تالار وزارت کشور برگزار می شود.

منظورم این است که علاقه شما بیشتر به کدام نوع موسیقی است؟
نه این که از پاپ بدم بیاید، اما موسیقی سنتی به سن من بیشتر می خورد. اتفاقا آثار خوب پاپ را هم گوش می کنم. استاد محمد نوری پاپ می خواند. محمد اصفهانی پاپ می خواند. اگر موسیقی اصالتی داشته باشد فرق نمی کند پاپ باشد یا سنتی. ساز سولو را هم دوست دارم. مثل سمفونی های بتهوون و موتزارت. از این نظر خیلی با شوهرم هماهنگی داشتیم. آن موقع تمام نوار کاست های اینها را داشتیم و گوش می کردیم، مثلا باله «فندق شکن» چایکوفسکی را.

این علاقه ریشه خانوادگی داشت؟
پدرم با این که یک ارتشی تمام عیار بود، اما بسیار به موسیقی علاقه داشت. برادرم که چهار سال از من بزرگ تر است می گوید شیرین، یادت نیست بابا تار می زد؟ اما من چون خیلی کوچک بودم یادم نیست. مادرم هم علاقه مند به موسیقی بود. خاله من زن عموی استاد فرهنگ شریف است؛ یعنی شوهرخاله ام عموی فرهنگ شریف بود؛ یعنی دورادور با موسیقی در ارتباط بودیم، اما خودمان بیشتر شنونده بودیم. وقتی هشت سالم بود به من می گفتند به تو می خورد خواننده شوی! من جزو گروه سرود مدرسه بودم و برنامه اجرا می کردیم.

شما متولد اصفهان هستید، چطور از آنجا سردرآوردید؟!
چون پدرم ارتشی بود، هر کدام از ما بچه ها در یک شهر به دنیا آمدیم. آن موقع ارتشی ها باید به نقاط مختلف می رفتند. پدر من هم حدود 17 سال را در اصفهان، بهبهان، شیراز و جاهای دیگر زندگی و کار کرد. برای همین من اصفهان دنیا آمدم، برادرم در شیراز و خواهرم هم در بهبهان. یک برادر دیگرم هم وقتی به تهران آمدیم به دنیا آمد.

خاطره ای از اصفهان دارید؟
نه، خیلی کوچک بودم، ولی هنرمندانی چون رضا ارحام صدر و نصرت الله وحدت با پدرم سلام و علیک داشتند، چون پدرم همیشه به همراه ارتشی ها در اصفهان به دیدن تئاترهای آنها می رفت.

روحیه نظامی گری پدر روی شما تاثیر گذاشت؟
بله، اینقدر که از بعضی لحاظ به من می گفتند تو اصلا باید مرد می شدی! (می خندد)

می توانم بپرسم کجا کار می کردید؟
بله، در شرکت دخانیات که وابسته به وزارت صنایع و معادن بود. دقیقا 31 سال و شش ماه در آنجا کار کردم.

کارتان را دوست داشتید؟
من روانی کارم بودم!

سخت نبود با وجود علاقه فراوان به هنر این همه سال منتظر ورود به این حرفه باشید؟
من اصلا منتظر نبودم، خودش اتفاق افتاد. من بعد از بازنشستگی همیشه دوست داشتم وقتم مال خودم باشد و هر وقت می خواهم به کنسرت، سینما و تئاتر بروم.

زندگی الان شما با قبل فرق کرده است؟
اصلا قابل مقایسه نیست. موقعیت یک کارمند دولت با کسی که جلوی دوربین می رود فرق می کند. هیچ بحثی در این باره نیست و یک چیز دو دو تا چهار تاست. آن موقع بیشتر وقتم مال خودم بود و بیش از حد کتاب می خواندم.

هنوز هم می خوانید؟
نه، به دلیل افزایش فشار چشم دیگر نمی توانم کتاب بخوانم. از وقتی دکتر تشخیص داد فشار چشمم بالاست حتی روزنامه هم نمی خرم. البته دکتر هیچ وقت به من نگفت کتاب نخوان، ولی خودم احساس می کنم در این سن نباید فشار زیادی به چشمم وارد شود. برای همین هم هیچ وقت خانه خواهرم جلوی کامپیوتر نمی نشینم. خواهرزاده ام که کلاس دوم دبستان است همیشه به من می گوید تو دیگر بزرگ شدی، پیر شدی، بیا بهت کامپیوتر یاد بدم! من بلدم، تو بلد نیستی؟! راستش، خودم هم از این وضع راضی نیستم که خواندن کتاب و روزنامه را کلا کنار گذاشته ام. انصافا هم شاید کمی در این مورد زیاده روی کرده باشم.

آن موقعی که می توانستید، چه کتاب هایی می خواندید؟
همه نوع کتابی را می خواندم. شرکت ما کتابخانه خیلی بزرگی داشت. شوهرم هم اهل کتاب خریدن بود. عشقش این بود که جلوی کتابفروشی های دانشگاه تهران قدم بزند و کتاب بخرد. خودم کتاب های مختلفی می خواندم، از رمان های ایرانی و خارجی تا کتاب هایی در زمینه آمار و ژئوپولیتیک گرسنگی! یا کتابی خریده بودیم به نام «هنر در گذر زمان» که نمی شد یک دستی بلندش کرد! اصلا فکر کنم یکی از دلایلی که به چشمم فشار آمد مطالعه همین کتاب ها باشد. (می خندد)

برخورد مردم با شما چطور است؟
مردم که خیلی لطف دارند. من چون معمولا اتوبوس BRT سوار می شوم خیلی با اظهار لطف و برخوردهای خوب مردم روبه رو می شوم. گاهی جلو می آیند و می پرسند خانم، شما همانی نیستی که فیلم بازی می کنی؟

حالا مخاطبان خاص و پیگیر سینما و تئاتر که شما را به اسم می شناسند، اما فکر کنم عموم مردم اسم و فامیلتان را نمی دانند و فقط می دانند شما بازیگرید.
خیلی ها اسم مرا نمی دانند. بیشترین فیلمی هم که باعث شد اسمم در دهان ها بیفتد و مرا تا اندازه ای بشناسند، جدایی نادر از سیمین بود. چون این فیلم اسکار گرفت و کمتر کسی در ایران هست که این فیلم را ندیده باشد. برای همین همه مرا به اسم مادر سیمین می شناسند.

تا قبل از بوسیدن روی ماه شاید این طور بوده باشد، اما فکر کنم با بازی در این فیلم حالا خیلی ها شما را با بازی در این فیلم می شناسند.
بله، همین طور است.

شما برای اولین حضورتان در سینما، برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن از بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم «لطفا مزاحم نشوید» شدید. فکر می کردید برنده شوید؟
نه، بچه های گروه می دانستند که من برنده می شوم، ولی چیزی به من نگفتند. شب قبل از مراسم اختتامیه محسن قرایی (دستیار اول کارگردان لطفا مزاحم نشوید) به من تلفن زد و گفت: کاندیدای جایزه شدی. گفتم برو بابا! قسم خورد و من هم گفتم خب، دستت درد نکند که خبر دادی، اما فقط کاندیدا شدم دیگر.

یعنی با کاندیدا شدن هم سرذوق نیامدید؟
خوشحال شدم، اما نه خیلی. برای همین می گویم هر چیزی سن خودش را دارد. شاید هم من غیرآدمیزاد باشم، چون دیگران را می بینم که چه کار می کنند! آن شب هم می خواستم به تماشای تئاتر بروم و نمی خواستم به مراسم بروم. محسن گفت حتما باید بیایی. خلاصه با ماشین دنبالم آمد و همراه او، برادرش و افشین هاشمی به مراسم رفتیم. با این که خانم ها آزیتا حاجیان، مهناز افشار و آنا نعمتی هم در آن سال و این بخش نامزد دریافت جایزه بودند، ولی خودم دوست داشتم خانم سلیمه رنگزن بازیگر فیلم «عصر روز دهم» برنده جایزه شود، چون بازی او در فیلم «عروس آتش» را بسیار دوست داشتم. من همین طوری نشسته بودم و آماده تشویق فرد برنده بودم که ناگهان اسم مرا صدا زدند. به هر ترتیبی بود، رفتم بالا و سیمرغم را گرفتم.

این جایزه الان کجاست؟
روی میز کامپیوتر خواهرزاده ام! تندیس بسیار زیبایی که برای بوسیدن روی ماه از جشنواره مقاومت گرفتم هم همان جا نگهداری می شود!

سیمرغ زیباتر است یا تندیس مقاومت؟
این تندیس خیلی خوش تراش تر و زیباتر از سیمرغ است.

البته الان سیمرغ هم تغییر شکل داده است.
باز هم قشنگ نیست! هنوز هم وِل و گَل و گشاد است! البته سلیقه ها فرق می کند.

سیمرغ احتمالی بعدی را هم که خواهید گرفت، به خانه خواهرتان می برید؟!
(می خندد) حتما همین کار را می کنم، چون در آنجا حداقل دو نفر آن را می بینند و لذت می برند.

کار در لطفا مزاحم نشوید چطور بود؟
با این که من و بازیگر نقش همسرم در لطفا مزاحم نشوید هر دو نابازیگر بودیم، ولی بدون هیچ تمرین و دورخوانی مستقیم رفتیم جلوی دوربین. برای همین آقای محسن عبدالوهاب، کارگردان فقط با ما صحبت می کرد تا ما را برای بازی آماده کند.

اولین مواجهه با دوربین ترس نداشت؟
نه، ابدا. انگار نه انگار. اصلا عبدالوهاب تعجب کرده بود. بچه ها می گفتند این راحتی به خاطر این بود که تئاتر زیاد می دیدی.

اولین نمایشی که دیدید، چه بود؟
اولین تئاتری که دیدم «ریچارد سوم» داوود رشیدی بود که سعید پورصمیمی، فاطمه معتمدآریا و علی دهکردی بازیگران آن بودند. اینقدر از کار خوشم آمد که دفعه بعد خواهر و خواهرزاده هایم را هم بردم. بعد از آن نمایش «دندون طلا»ی داوود میرباقری را دیدم که حدود چهار ماه روی صحنه بود. با دیدن این نمایش های خوب بود که گفتم، نه بابا، تئاتر بدجایی هم نیست!

آن موقع که این کارها را می دیدید، دوست نداشتید جای یکی از بازیگرها بودید؟
اصلا. عشقم فقط تماشا کردن این نمایش ها بود.

هنوز و بعد از این که بازیگر شدید هم همین حس را دارید؟
بله، بستگی به نمایش و بازیگر هم دارد. مثلا «شکار روباه» دکتر علی رفیعی را شش بار دیدم. نمایش «افرا»ی آقای بیضایی را هم شش بار دیدم. دوستان می گفتند تو چطوری حوصله می کنی این نمایش های طولانی را چند بار ببینی؟ من هم جواب می دادم که از دیدن آنها لذت می برم. دوست دارم تماشاگر باشم، ولی وقتی می گویند برای فیلمبرداری شش صبح باید سرصحنه باشی، غصه ام می گیرد چون من تازه ساعت شش می خوابم.

بازی در بوسیدن روی ماه چطور پیش آمد؟
بعد از بازی در لطفا مزاحم نشوید به افشین هاشمی گفتم، دیگر در هیچ فیلمی بازی نمی کنم، اما بعد بازی در جدایی نادر از سیمین پیش آمد. بعد از این فیلم هم گفتم دیگر در کار دیگری بازی نخواهم کرد، اما پیمان معادی که در فیلم آقای فرهادی نقش دامادم را بازی می کرد، برای برف روی کاج ها با من تماس گرفت.

پس تا اینجا سرنوشت بازی های شما در سینما رفاقتی رقم خورده است.
بله، تا حالا که این طوری بوده. اول به پیمان گفتم بازی نمی کنم. او گفت: مامان خودت سند گذاشتی و مرا از بازداشتگاه آوردی بیرون! (اشاره به فیلم جدایی...) تا این که به من گفت قرار است در فیلم نقش صاحبخانه حسین پاکدل را بازی کنی و خب، من پاکدل را از دوران مدیریتش در مجموعه تئاتر شهر می شناختم. به هر حال بازی در این فیلم را قبول کردم تا این که روزی آقای منوچهر محمدی، تهیه کننده بوسیدن روی ماه تماس گرفت. من فیلم طلا و مس آقایان محمدی و همایون اسعدیان را چهار بار دیده بودم و خیلی دوست داشتم. به من گفتند می خواهیم نقش اول فیلم را شما بازی کنید. با عبدالوهاب مشورت کردم و او گفت، آنها خودشان شما را انتخاب کرده اند و مسئولیت خوب و بد کار هم با آنهاست. من هم به دفتر تولید فیلم رفتم تا بگویم این نقش در توان من نیست، ولی وقتی با بزرگواری و متانت آقایان اسعدیان و محمدی روبه رو شدم نتوانستم جواب منفی بدهم. آن موقع فقط خلاصه فیلمنامه (سیناپس) سی صفحه ای کار آماده بود.

اسعدیان برای نقش احترام السادات چه کدی به شما می داد؟
در این فیلم، نه دورخوانی داشتیم نه تمرین جدی. آقای اسعدیان از روز اول به همه گفت که فقط مرا با اسم احترام السادات صدا کنند تا به نقش عادت کنم. خلاصه همه مقدمات انجام شد تا برای فیلمبرداری در خانه احترام مستقر شدیم. گروه صحنه خیلی برای طراحی این خانه زحمت کشید. فردای روزی که فیلمبرداری تمام شد، این خانه را با بولدوزر خراب کردند. آقای محمدی خیلی خلاصه به من گفت نقش مادری را داری که 20 سال منتظر بچه ات هستی که از جنگ برگردد. من به شوخی به آقای اسعدیان گفتم نمی توانی فیلم را شب ها فیلمبرداری کنی که من روزها بخوابم؟! او هم می گفت احترام! تو باید به اداره بروی، کدام اداره شب باز است؟! فقط آن یک بار که آهنگ دل انگیز را می خواندم ـ که من اصلا دوستش نداشتم! ـ ما شب کار بودیم و بقیه فیلم در روز فیلمبرداری شد.

کمی از این نقش دشوار بگویید. جدا از مشکلات تولید حتما لحظات سخت حسی هم داشتید، درست است؟
دو بار به دلیل این که نتوانستم جلوی گریه خودم را بگیرم، فیلمبرداری قطع شد. یکی آنجا که از بیماری فروغ (رابعه مدنی) خبردار شدم و دیگری هم جایی بود که قرار شد به اتاق شهدا برویم. آقای اسعدیان هر دو بار کات داد و گفت احترام گفتیم گریه کن، ولی نه این جوری. او به خانم گریمور کار که می خواست قطره اشک مصنوعی به چشمم بریزد، گفت نیازی به این کار نیست. به هر حال در این دو صحنه خیلی اذیت شدم، چون تداعی کننده درگذشت همسرم بود.

تصور موقعیتی که احترام دارد دشوار است. جدا از این فیلم نظرتان نسبت به چنین مادرانی چیست که سال ها منتظر فرزندان خود هستند؟
چشم انتظاری سخت است. من در زندگی واقعی مادر نیستم. برای همین همه متعجب شدند که چطور توانسته ام نقش این مادر را به این شکل بازی کنم.

کمی هم درباره هم بازی هایتان در این فیلم صحبت کنید.
به صابر ابر گفتم نقشت را خیلی خوب بازی کردی. شبنم مقدمی که بازیگر شناخته شده تئاتر است یا بازیگر نقش نوه من شیدا خلیق که دختر خانم ناهید مسلمی بازیگر خوب تئاتر است. خانم رابعه مدنی و آقایان فروتنیان و پورصمیمی و رایگان هم که دیگر نیازی به تعریف و تمجید ندارند.

فیلم را با تماشاگران دیده اید؟
چند بار. یک بار آقایی بعد از دیدن فیلم با چشمان پف کرده سراغم آمد و گفت من برادر شهیدم و می خواهم به خاطر این بازی خوب و پرحس و حال از شما تشکر کنم. شما شهید دادی؟ به او گفتم من اصلا مادر نشده ام و معذرت می خواهم اگر باعث ناراحتی شما شدم. همین چند روز پیش دی وی دی فیلم را با خواهر و خواهرزاده هایم در خانه دیدیم و همه زدند زیر گریه. من به آنها گفتم دیوانه ها برای چه گریه می کنید؟! من که سالم و سرحال پیش شما نشسته ام. (می خندد)

فکر می کنید غیر از خودتان چه بازیگری می توانست نقش احترام را بازی کند؟
نمی دانم، هیچ وقت به این مساله فکر نکردم.

بازیگران محبوبتان چه کسانی هستند؟
ما بازیگر خوب زیاد داریم و اگر قبلش به من می گفتید، اسامی آنها را یادداشت می کردم. از کسانی که همین الان می توانم به آنها اشاره کنم رویا تیموریان، حمید فرخ نژاد، فاطمه معتمد آریا، لیلا حاتمی، حامد بهداد، شهاب حسینی، صابر ابر و بزرگانی مثل آقایان عزت الله انتظامی، جمشید مشایخی و علی نصیریان هستند. واقعا تعدادشان زیاد است و من الان اسم همه بازیگران خوب یادم نیست.

خانم های بازیگر زیادی وجود دارند که علاوه بر این که هم سن و سال شما هستند، سابقه حرفه ای و طولانی در این حرفه دارند. در این مدت شده که به شما به چشم یک رقیب نگاه کنند و مثلا بگویند با آمدن ناگهانی تان جای آنها را تنگ کرده اید؟
راستش آدم نمی تواند ذهن کسی را بخواند، ولی این را زیاد از دیگران شنیدم که اگر فلانی نبود، این نقش به من می رسید. البته امیدوارم چنین چیزی نباشد.

ظاهرا پیشنهادهای زیادی هم برای بازی به شما می شود، ولی بیشتر نقش ها را نمی پذیرید. چرا؟
چندان توان و کشش این کار را ندارم.

شاید هم به خاطر این که برنامه خوابتان به هم می خورد، برخی نقش ها را رد می کنید! (می خندد) ولی به نظر می رسد اگر کمی بیشتر به شما اصرار کنند به خاطر عطوفت و مهربانیتان دل کسی را نشکنید.
می دانم چه می گویید، شاید این طور باشد. البته فعلا دارند مرا مجاب می کنند در تئاتر بازی کنم. می گویم حوصله دارید؟! در تئاتر بعد از این که کلی تمرین کردی تازه باید هر شب جلوی آن همه تماشاگر روی صحنه بروی که کار من نیست.

راستی چرا در تلویزیون بازی نمی کنید؟
چون خودم خیلی تلویزیون نمی بینم. البته می دانم فیلم و سریال های خوبی ساخته می شود و مردم بیشتر از این که به سینما بروند، تلویزیون می بینند. خودم هم در یک فیلم به نام «خراش» ساخته محمد حمزه ای و بازی بیتا فرهی، بهناز جعفری، لاله اسکندری، فریبا کامران، چنگیز جلیلوند و کوروش سلیمانی برای شبکه نمایش خانگی بازی کرده بودم که در نهایت به عنوان تله فیلم از شبکه چهار پخش شد. ظاهرا هم فیلم موفقی بوده و در جشنواره فیلم فجر هم در بخش فیلم های ویدئویی برنده جایزه شد.

پس حضور در تلویزیون هم برایتان خوش یمن است؟
من اصلا نمی گویم کار در تلویزیون بد است، بلکه از همیشه جلوی چشم بودن خوشم نمی آید. تلویزیون خودم تا زمانی که نخوابیدم روشن است، ولی صدایش بسته است! چون می خواهم احساس کنم کسی در خانه هست و تنها نیستم. در خانه من همیشه تلویزیون روشن است، ولی صدا، صدای رادیوست.

پس تلویزیون و رادیو با همدیگر همدم تنهایی شما هستند؟
بله، همین طور است.

امسال هم که با سه فیلم یکی از پرکارترین بازیگران جشنواره فیلم فجر هستید.
البته نقش هایم در فیلم های «برف» (مهدی رحمانی) و «ملبورن» (نیما جاویدی) کوتاه است، ولی در فیلم «آشغال های دوست داشتنی» به کارگردانی محسن امیریوسفی نقش اصلی کار را بازی می کنم که نقش و فضایی بسیار متفاوت با بوسیدن روی ماه دارد.

جمله پایانی را خطاب به خوانندگان و مخاطبان نقش هایتان بگویید.
امیدوارم از این چند فیلمی که بازی کردم لذت برده باشند و بازی های من آنها را اذیت نکرده باشد و هیچ وقت هم کسی فکر نکند که جایش را گرفته ام، چون اصلا در حدی نیستم که بخواهم خودم را با یک بازیگر پیشکسوت مقایسه کنم. من یک کارمند پیشکسوت هستم، نه یک بازیگر پیشکسوت.

... و شیرین یزدان بخش
همین چند شب قبل فیلم «استرداد» را برای اولین بار در سینما دیدم. زمان جشنواره به دلایلی نتوانسته بودم هیچ فیلمی ببینم، از جمله همین فیلم را. در این فیلم بازی خیلی کمی داشتم که همان مقدار هم در اکران کوتاه تر شده است. قرار بود صحنه های من در این فیلم بین هفت تا ده روز فیلمبرداری شود که سرانجام یک صبح تا ظهر وقت گرفت!

قرار نبود نقش من در این فیلم اینقدر کم و کوتاه باشد. دلیل اصلی حضور من در این فیلم حضور جمعی از بازیگران خوب تئاتر است که همگی از دوستان من هستند مثل بهنام تشکر و سیاوش چراغی پور. شخصیت و بازی حمید فرخ نژاد را هم خیلی دوست دارم. آقای محمود کلاری را هم که از زمان فیلمبرداری جدایی نادر از سیمین می شناختم. در «برف روی کاج ها» هم جلوی دوربین ایشان بازی می کردم. جز اینها خیلی عوامل فیلم را نمی شناختم. یادم هست اولین بار تهیه کننده فیلم (علی اکبری) همه عوامل فیلم را به یک ضیافت ناهار دعوت کرد. من هم نشستم کنار آقایی که نمی شناختمش. کمی که گذشت از او پرسیدم پسرم کارگردان فیلم کیه؟ من به چهره او را نمی شناسم. گفت: منم دیگه خانم یزدان بخش! علی غفاری. (می خندد)

در این فیلم من جاهایی درباره پدر سرهنگ فرامرز تکین (حمید فرخ نژاد) با او حرف می زنم. به او می گفتم: پدرت هم گفت این ماموریت آخرشه، ولی رفت و دیگه هیچ وقت برنگشت. بعدا وقتی دیدم نقش اینقدر کوچک است به کارگردان گفتم اگر صلاح می دانید اصلا این نقش را از فیلم حذف کنید، چون نقش برجسته ای نیست و من هم بازی خاصی نکردم. گفتند نه، شما به عنوان بازیگر نقش مادر شخصیت اصلی فیلم، اطلاعاتی از پدر او را ارائه می کنید که دانستن آنها برای تماشاگر لازم است؛ ولی باز دیدم همین مقدار هم که می گفتند نیست. فقط یک فلاش بک در فیلم هست که سپهبد زاهدی به تکین می گوید قول می دهم مادرت را برای معالجه به بهترین بیمارستان های اروپا بفرستم. او وقتی سر مزار من می آید این جمله به یادش می آید. ظاهرا برای همین یک صحنه گذاشتند صحنه های من در فیلم باشد، وگرنه من اصلا نمی دانم حضور من چه لزومی داشت. به نظر خودم که حضورم اصلا ضرورتی نداشت، چون دیالوگی نگفتم که گرهگشای قصه باشد و بخواهد مطلب خاصی را بگوید. به هر حال مرا مجاب و قانع کردند که حضور این نقش برای فیلم لازم است.

وقتی برای دیدن فیلم به سینما رفتم، دیدم روی پوستر فیلم بر سردر سینما بعد از نوشتن اسم بازیگران اصلی نوشته شده: و شیرین یزدان بخش. (می خندد) گفتم من هم شدم مثل بعضی از این بازیگرها که اسمشان در تیتراژها و تبلیغات فیلم این طوری می آید: و فلانی!

آخر نقش های من که آن طوری نیست! وقتی این را دیدم گفتم بابا من که اصلا بازی نداشتم، این چه کاری است؟! فکر کنم بازی من در نسخه جشنواره کمی بیشتر بود. اینجا می بینید وقتی تکین از ماموریت برمی گردد، می رود سر مزار مادرش. با دیدن همین صحنه بود که فهمیدم برای من شناسنامه هم گرفته اند! چون روی سنگ قبر نوشته شده بود: ایراندخت مهرپرور. در حالی که موقع بازی از هیچ کدام اینها خبر نداشتم.

منبع : pcparsi.com
دسته : مصاحبه و گفتگو امتیاز : 4.4 بازدید : 1103 منتشر شده در : پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۱ توسط : بهرام
در مورد مصاحبه و گفتگو بیشتر بخوانید