جمعه , 2 اسفند 1398

آیا باید به قسمت اعتقاد داشت؟

آیا قسمت همان تقدیر الهی نیست؟
قسمت خود مى خورند منعم و درویش روزى خود مى برند پشه و عنقا(1)

گر عشق نهد قسمت من خوارى و آفت خوارى به حمیت بكشم نى به لطافت‏(2)

به هر كس هر چه قسمت بود دادند،(3)

عیبم مكن به رندى و بدنامى اى حكیم كاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم‏

قسمت حوالتم به خرابات مى كند هر چند كاین چنین شدم و آنچنان شدم‏(4)

قسم من بود این ترا كردم حلال تو ندانستى ترا نبود وبال‏(5)

و قسمت واژه اى است به ظاهر آشنا و قریب همچون شبحى در كنار ما كه هر چه بیشتر به آن نزدیك مى شویم بیشتر از ما مى گریزد و غریب مى نماید به گونه اى كه همگان نامش را شنیده اند اما كمتر كسى به خود اجازه داده كه با او آشنا شود و از قبیله و تبارش جویا گردد. آرى قسم و قسمت به معناى بهره، نصیب، سرنوشت و تقدیر است،(6) و به گونه هاى مختلف در نظم و نثر بزرگان بكار گرفته شده است. اما بعد از آشنایى با معنایش ببینیم از كدام قبیله و تبار است زندگى نمایشنامه اى است و كارگردان هستى هر كسى را به گونه اى در نقشى خاص گمارده است. یكى در نقش غنى و متمول و دیگرى در كسوت فقیر و مستمند. یكى داراى نبوغ و استعدادى سرشار و یكى بى بهره از درك و فهم. یكى در حسن و كمال همچون آفتاب و دیگر در چهره و رخسار چونان شب. یكى در اوج سلامتى و نشاط و دیگرى در حضیض دردمندى و تعب. یكى در فراز بسط امكانات و دیگرى در فرود قبض نعمات یكى بر قله صد ناز و نعمت و یكى هم قرص نان آغشته در خون (برگرفته از دوبیتى باباطاهر عریان). و خداوند و تنها او مى داند كه هر كس در كدام بخش ایفاى نقش نماید و این از اسرار عالم وجود است،(7)(8). چرا كه خالق و هادى و مربى ما اوست. آن زمان كه ما نبودیم و نیازمندى هایمان نبود او به یاد ما بود.

ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ى ما مى شنود(9)

همه موجودات (مادى و مجرد) محدود و در مرتبه اى خاص از وجود قرار گرفته و همگى ربط محض و تعلق صرف به مرتبه غیرمتناهى حقیقت وجودند هر كس و هر موجودى از خود هیچ اراده و خواستى ندارد نه به خواست خود آمده اند و نه به اراده ى خویش راه سراى باقى را خواهند پیمود انسان خود نمونه ى روشنى از سالكان بى خواست و اراده ى هستى است. از انعقاد نطفه تا تولد، نوزادى، خردسالى، جوانى و پیرى همه مراحلى است كه انسان به پاى اراده آنها را نمى پیماید.

من به خود نامده ام تا كه به خود باز روم آنكه آورد مرا باز برد در وطنم‏(10)

این آمد و رفت غیراختیارى خود اشارتى آشكار است به آنكه صاحب اراده و اختیار وجودى غیر از خود انسان است یعنى انسان و همه موجودات دیگر به حسب ذات و حقیقت نه مرتبط به وجود غنى و مختار كه عین ربط به آن وجود بى نیازند. حتى به زبان حال و تكوینى خود فریاد برداشته است كه عین نیاز و فقر است و تنها در ربط با وجود لایزال و غنى، از خود نام و نشانى دارد،(11). در این نمایشنامه كه ما هم بازیگریم و هم تماشاگر و همه مشغول كار خویشتن اصولى است كه اگر به حقیقت آن آگاهى یابیم هم به خوبى از عهده وظیفه بر مى آییم و هم از ایفاى نقش لذت مى بریم و هم در پیشگاه حضرت حق رو سپیدیم و مأجور.

1. هر بازیگر در طول زندگى خویش مشغول نقش خود باشد و آنرا به بهترین وجه انجام دهد. خداى رحمت كند انسانى را كه اندازه خود را بشناسد و پاى از مرزش فراتر ننهد، (امام على (ع «، (غررالحكم). نكند شیطان كه در این نمایشنامه نقش فریبكار را بازى مى كند شما را مشغول پست ها و منصب هاى دیگران نماید و با عینك مقایسه شما را مشغول سنجش شغل ها و كسوت ها نماید.

قسمت حق است مه را روى نغز داده بخت است گل را بوى نغز(12)

كه ملاك برترى و ارزش از منظر كارگردان هستى، فراز

و فرود نقش ها نیست بلكه ملاك صحت و درستى و صداقت در ایفاى نقش هاست.

تو مبین كه بر درختى یا به چاه تو مرا بین كه منم مفتاح راه‏(13)

نه اوج و بلنداى نقش، بدون فهم حقیقت زندگى كسى را به كمال مى رساند كه نمرود و فرعون و بیشتر سلاطین روزگار فریب این دام را خورده اند و نه حضیض صورت نقش كسى را محروم از انسانیت مى گرداند كه سقراط و لقمان و بسیار افراد دیگر از حسن چهره و رخسار برخوردار نبودند ولى با ایفاى نقش ارزشمندشان از بزرگان روزگار شدند كه یوسف (ع) بخاطر فهم این امر مهم نه در قعر چاه و سختى و زنجیر اسارت نومید گشت از منصب خود و نه در كسوت خزانه دارى و امین پادشاه مغرور گشت از مقام خویش كه هر دو نقشى است از ناحیه ى رب عالم و اصل، انجام وظیفه و تسلیم فرمان حق است. نه اینكه به لباس و منصب و چهره و مال. دل خوش كنیم. خداى بزرگ فرمود: هر كس راضى به قضاى من نباشد و ایمان به قدر من نداشته باشد پس خدایى غیر از من را طلب نماید حضرت رسول اكرم «،(14).

2. در پایان عمر هم لباس و كسوت ملوك را از آنان مى گیرند و هم لباس فقرائ و مستمندان را. چرا كه مرگ پایان نمایشنامه زندگى است هم نقاب زیباى پرى چهره را از وى مى ستانند و هم عصاى دست دردمند زمین گیر را. هم تاج زمردین پادشاهان را از سرشان بر مى دارند و هم غبار از سیماى انسان كوخ نشین بى تبار مى زدایند. هم رداى نبوغ و ثروت و سیاست كاخ نشینى را اخذ مى كنند و هم جامه مسكنت و بدوى بودن و خاك نشینى. فرداى قیامت زمان داورى است كه كدامین فرد نقش خویش را بهتر ایفا نمود كه نه دلبستگى به لباس فاخر و فراموشى وظیفه و غرض نقش، ارزشمند است و نه خستگى و یائس از كسوت نازل و پست و حسرت و آه. در صورتى كه موئمن راضى به قضاى الهى باشد خداوند خیر او را در آن مسیر (قضائ) قرار مى دهد. امام صادق (ع)،(15).

با اینكه نقش و كسوت و منصب و لباس اصالتا ارزشى ندارد و همه بازگرفته مى شود اما در سایه همین كسوت و نقش مى توان نهالى را در ذات خویش غرس نمود كه در سایه آن هم در دنیا سعادتمند بود و هم در آخرت روسپید. اگر سلیمان نبى (ع) در نقش پادشاه توفیق بندگى داشت. رشد و كمال او از ناحیه كسوت نبود كه بسیارى فریب كسوت و نقش را خوردند و مى خورند. توفیق و بلنداى ارزش جناب سلیمان (ع) در هنر انسانیت اوست و چون خود را یافته در هر نقشى مى تواند عالى ترین بازیگرى را داشته باشد. و كسى كه گوهر وجود خود را یافت به نقش و لباس و كسوت نمى نگرد بلكه به وظیفه مى اندیشد. و كسى كه كرامت نفس داشته باشد دنیا در دیده ى او حقیر است.

امام على (ع)، (غررالحكم). ازاین رو جناب ایوب (ع) هم در كسوت صحت و سلامت، نبى و فرازمند است وهم در جایگاه مرض و دردمندى پیامبر و سرمشق است.

خدا از چنان بنده خرسند نیست كه راضى به قسم خداوند نیست‏(16)

3. فرداى قیامت هیچ كس حسرت مقام دیگرى را نمى خورد چرا كه هر كس را طریق و مسیرى است مختص به خویش. راههاى بسوى خدا به تعداد نفوس (یا شماره نفس هاى) خلایق است. در هیچ سرى نیست كه سرى ز خدا نیست. در این زمینه تو گویى هر كسى ظرفى است با قابلیتى مشخص از دلهاى تنگ و حقیر گرفته تا دریادلان.

قسمى كه مرا نیافریدند گر سعى كنم میسرم نیست‏(17)

در عرصه قیامت تمام غم و اندوهها از سستى و كوتاهى در انجام وظیفه است. هر ظرفى در قیامت باید انباشته از ایمان و عمل صالح باشد و این بالاترین توفیق است. حال اگر به قدر یك جام است به همان قدر و اگر به وسعت یك دریاست به همان گستردگى. از این رو هر كس گنجایش ظرفش بیشتر از او محتواى بیشترى از كمالات را طلب مى نمایند. چه بسا انسانى با ظرفى محدود اما انباشته از ایمان و كمال سعادتمندتر باشد از فردى كه قابلیتى به گستردگى یك كهكشان دارد اما تنها نیمه آنرا از معرفت و ایمان پر

ساخته است و لذا حسرتى كه فرد دوم دارد انسان اول ندارد. هر كه بامش بیش برفش بیشتر. قیامت صحنه نمایش نیست بلكه عرصه داورى و قضاوت است. آگاه باشید كه (در دنیا) در دار عمل بسر مى برید و حسابى در آن نیست و به زودى در جایگاهى (قیامت) قرار مى گیرید كه روز حساب است و عملى در آن نیست، حضرت رسول (ص)،(18). هر كه امكانات و قابلیت ها و مقدمات كمالش بیشتر مسوئولیتش شدیدتر و چون سؤالات به قدر نعمات و امكانات است آنان كه در دنیا از كمترین امكانات برخوردارند بیشترین جمعیت بهشت را تشكیل مى دهند آیا خبر دهم شما را از اهل بهشت؟ آنها ضعیفان و رنج دیدگانند (حضرت رسول (ص)،(19). در قیامت به ظرف دل مى نگرند و اساسى ترین پرسشها از دو چیز است. اول كیفیت مظروف و محتواى ظرف دل كه ظرف دل را با چه چیز انباشتى؟ دوم كمیت مظروف و حجم آن كه چقدر از گنجایش ظرف دل را پرساختى؟ و میزان پاداش و عقاب انسانها در قیامت همه و همه به این دو امر بستگى دارد.

قضا و قدر: قدر عبارت است از هندسه و اندازه وجودى هر چیز و قضا به معناى گذراندن و یكسره كردن و به پایان رساندن است. هر موجودى را كه در این عالم در نظر بگیریم به وسیله قالب هایى از داخل و خارج قالب گیرى و تحدید نشده است. عرض و طول و شكل و قیافه و سایر احوال و افعالش مطابق و مناسب آن علل و شرایط و آن قالب هاى خارجى مى باشد و تقدیر الهى موجودات عالم مشهود را به سوى آنچه در مسیر وجودشان براى آنها تقدیر و قالب گیرى كرده هدایت مى كند. همچنان كه خداى بزرگ فرمود:» الذى خلق فسوى والذى قدر فهوى؛ آنچه را كه خلق كرده به سوى آنچه كه برایش مقدر نموده هدایت فرمود «،(20). سپس همین تقدیر و هدایت را با امضائ قضائ تمام و تكمیل كرد،(21).

به فرموده حضرت امیرالموئمنین على (ع): خداوند آنچه را كه آفرید با اندازه گیرى دقیقى استوار كرد و با لطف و مهربانى نظمشان داد و به خوبى تدبیر كرد. هر پدیده اى را براى همان جهت كه آفریده شد به حركت درآورد چنانكه نه از حد و مرز خویش تجاوز نماید و نه در رسیدن به مراحل رشد خود كوتاهى كند. و این حركت حساب شده را بدون دشوارى به سامان رساند تا بر اساس اراده او زندگى كند،(22). اراده و اختیار بعد از مشخص شدن وضعیت نقش ها و كسوت ها و هندسه و حد وجودى هر چیز كه هیچكس را یاراى انتخاب و گزینش آن نمى باشد آیا براى آغاز كار و فعالیت و انجام وظیفه انسان صاحب اراده و اختیار است یا در باب استمرار نقش ها نیز همچون اصل آنها هیچ گونه اختیار و اراده اى براى انسان نیست؟ براى مثال در این نمایشنامه زندگى كه كارگردان هستى هر كس را در نقشى و كسوتى گمارده و شاكله وجودى او را معین نموده. آیا براى ایفاى نقش، هر كس متن از پیش نوشته و ثابت زندگى خود را قرائت مى كند و مطابق با آن به فعالیت مى پردازد یا آنكه نه. اگر انتخاب نقش براى انسانها غیر ارادى است اما در باب نحوه فعالیت و كیفیت و كتابت و قرائت متن نمایشنامه زندگى هر كس با اراده و اختیار خودش انجام وظیفه مى نماید. خلاصه اینكه آیا در گراشش ها، انتخاب ها، سنجش ها، تحسین ها و تمجیدها، فعل و انفعال ها كنش ها و واكنش ها، مختاریم یا مجبور و مضطر؟ و در صورت اختیار كم و كیف اختیار ما چگونه است؟ پاسخ این است كه وجود و هستى امرى است داراى مراتب و درجات از بالاترین مرتبه آن كه وجود واجب و مطلق حضرت حق است گرفته تا پائین ترین مرحله آن كه در افق و مرز عدم و نیستى است. همسان نور كه از خورشید عالمتاب واجب الوجود گرفته تا سایه اى كه همرنگ ظلمت و تاریكى است. در هر درجه از این سلسله طولى نظام وجود كه از عرش تا فرش هستى كشیده شده است هر جا كه وجود حضور پیدا كند اوصاف آن نیز همراه اوست كه عبارتند از علم و قدرت و حیات و اراده و دیگر كمالات.

ما معتقدیم كه وجود در تمام مراتبش حقیقت واحد است (تشكیك وجود) حتى در واجب و

ممكن و تفاوتى كه بین واجب و ممكن است تفاوت در شدت و ضعف است و شدت امرى وراى وجود نیست همانطور كه ضعف امرى جداى از حد وجود نیست. لذا اختلاف در مراتب وجود به سبب وجود است همانطور كه اشتراك مراتب نیز به علت وجود است. همانگونه كه اتحاد خورشید و یك شمع به نور است و اختلاف آنها نیز به سبب نور است (شدت و ضعف نور). با این مقدمه اگر مرتبه برتر وجود مبدئ اثر باشد و صاحب اراده و اختیار، مرتبه مادون وجود نیز باید همان اثر را دارا باشد اما در مرتبه ضعیف تر. در غیر این صورت اگر مرتبه برتر مبدائ اثر باشد و مرتبه مادون مبدئ اثر نباشد سؤال مى شود كه این اثر وصف وجود است و وجود در هر دو عرصه هست پس چرا مرتبه مادون فاقد این وصف است؟ مثل این است كه چراغ هزار شمعى روشنایى داشته باشد اما چراغ صد شمعى تاریك و بى فروغ باشد. و این امرى ناشدنى است. با این دلیل اصل اختیار و اراده براى تمام مراتب هستى اثبات مى گردد. اما خداوند چون منبع وجود است و واجب الوجود و هیچ گونه حد و حصرى براى وجودش نیست براى اوصاف وجودى او نیز هیچ حد و حصرى نمى باشد لذا همانگونه كه در وجود مطلق و بى قید است در علم و قدرت و حیات و اراده و مطلق و بى قید است و هر چه در این سلسله طولى وجود به سوى مادون مى آئیم و به مرز عدم نزدیك مى شویم هر چه بهره وجودى موجودات كمتر باشد اوصاف وجودى آنها نیز كمتر است.

با علم به اینكه همه این مراتب وجودى مظاهر و تجلیات وجود حضرت حق است. و هیچ كدام سهمى بالذات از وجود ندارند. همان گونه كه در پرتو نور آفتاب همه درخشش ها ظهور و جلوه ى نور خورشید است و حتى مشاهده و روئیت اشیائ نیز به كمك نور آنست. حال انسان همسان با وجودش صاحب اراده و اختیار است چرا كه اراده وصفى از وجود و فرع بر آنست و چون وجود ما عین ربط به صاحب وجود است و ظلى است (سایه گونه است) اراده ما نیز ظلى و ربطى است آن گونه كه ظل (سایه) یك درخت در حركت و سكون تابع جنبش و آرامش درخت است. و هیچ هویتى از خود ندارد.

یار بى پرده از در و دیوار در تجلى است یا اولى الابصار

شمع جویى و آفتاب بلند روز بس روشن و تو در شب تار

گر زظلمات خود رهى بینى همه عالم مشارق الانوار

چشم بگشا به گلستان و ببین جلوه آب صاف در گل و خار

كه یكى هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو(23)

و جهل و غفلت آدمى به این حقیقت شامخ و گمان اینكه در وجود هستى مستقل است او را وا مى دارد كه خیال كند در اراده و اختیار نیز مستقل و بى نیاز است و همه گلایه ها و پرسش هاى در باب قسمت از مالكیت و صاحب نفوذ بودن خویش سرچشمه مى گیرد. و دائم این عبارت نادرست را تكرار مى كند كه سهم من از عمر و زندگى چیست؟ به گمان اینكه زندگى یك شركت سهامى عام است و همین تصور و گمان وجود و اراده مستقل او را به سنجش و مقایسه وا مى دارد. و به دنبال آن در وادى شكوه و گلایه وا بهام و تلخ كامى و ایراد و عناد واقع مى گردد كه چرا دیگران مى توانند اما من نمى توانم؟ چرا فعل و انفعال دیگران اینگونه است و كارهاى من اینچنین؟ چرا او در آن فراز ایستاده و من در این فرود؟ و هزاران چراى دیگر. و بدنبال این پرسش هاى ناروا تصویر توقع و انتظار را بر طاقچه دل مى نشاند و هرگاه سخن از گذر عمر و زندگى به میان مى آید همراه با آهى سوزان لب به سخن مى گشاید كه: در زندگى شانس با ما همراه نبوده است

گلیم بخت كسى را كه بافتند سیاه به آب زمزم و كوثر سفید نتوان كرد

در حالى كه خداوند به انسان زندگى بخشیده و در نمایشنامه زندگى نقشى را به او سپرده و متنى را در دسترس او قرار داده، و به او اختیار داده كه مطابق متن، نقش ایفا كند تا نمایشنامه به خوبى و زیبایى

پیش رود و یا با بى توجهى و شیطنت، موجب اخلال و اختلال شود و خود و دیگران را گرفتار سختى كند و صحنه را براى تماشاچیان زشت و ناهنجار نشان دهد. بنابراین نباید انسان تنبلى ها و سستى ها و عقب افتادگى هاى خود را به حساب قسمت بگذارد به فرموده امام هادى (ع): جبرى كه هر كس بدان معتقد شود دچار خطا گشته این است كه پندارد خداوند بزرگ بنده هاى خود را به معاصى مجبور كرده است و با این حال آنان را بدان عقاب مى كند و هر كس چنین عقیده اى دارد خدا را ستمكار دانسته و او را دروغگو شمرده. خداى بزرگ در قرآن مى فرماید: ستم نكند پروردگارت احدى را،(24) و نمونه انسان معتقد به جبر كسى است كه یك بنده مملوكى دارد كه هیچ اختیارى از خود ندارد و مالك هیچ چیز از كالاى دنیا نیست و صاحبش هم اینرا مى داند و در عین حال او را فرمان مى دهد كه به بازار رود و چیزى كه مورد حاجت اوست خریدارى كند بلكه ما مى گوئیم خداى بزرگ بنده ها را بر كردار خودشان سزا مى دهد و آنها را به كارهاى بدشان عقوبت مى كند بواسطه اختیار و استطاعتیكه به آنها داده و براى همانست كه به آنها امر و نهى كرده،(25). و به فرموده امام رضا (ع): خداى بزرگ فرمود: اى پسر آدم به خواست من تو آنى كه مى خواهى براى خود آنچه مى خواهى و به توانایى من واجبات را بجاى مى آورى و به نعمت من توانا شدى بر معصیت من. قرار دادم ترا شنوا، بینا و توانا. آنچه از نیكویى كه به تو رسد از خداست و آنچه از بدى ترا رسد از خود تست،(26). رازى است نهفته در این میان كه خداى بزرگ خواسته كه ما با خواست و اراده خود افعال مان را با حول و قوه او انجام دهیم.» بحول الله و قوته اقوم و اقعد «من مى ایستم و مى نشینم اما با حول و قوه الهى و فاعلیت خداوند در طول فاعلیت انسان قرار دارد و چنان نیست كه كارهایى كه از انسان سر مى زند یا باید مستند به او باشد و یا مستند به خداى متعال بلكه این كارها در عین حال كه مستند به اراده و اختیار انسان است در سطح بالاترى مستند به خداى متعال مى باشد و اگر اراده الهى تعلق نگیرد نه انسانى هست و نه علم و قدرتى و نه اراده و اختیارى و نه كار و نتیجه كارى،(27). حال در این ایفاى نقش یا شاكر و سپاسگزار اوییم یا كفران كننده نعمات او-» انا هدیناه السبیل اما شاكرا و اما كفورا؛ ما راه را به او (انسان) نشان دادیم خواه شاكر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس «،(28). و همانگونه كه گذشت محال است خداوند بنده اى را به گناه و معصیت اجبار نماید و فرداى قیامت او را عذاب كند. انسانى كه این توان و قدرت الهى را صرف عبادت و بندگى نماید مائجور است و در مسیر رضایت حق واقع مى گردد و در قیامت با صفات جمال الهى محشور است. كه بهشت مظهر جمال خداست. و آنكه این توان و قدرت را صرف گناه و معصیت نماید در مسیر عقاب و سخط حضرت حق قرار مى گیرد و در قیامت با صفات جلال الهى محشور مى گردد. كه دوزخ مظهر جلال پروردگار است.

فایده بحث با توجه به تأكیدى كه در تعالیم دینى در مورد اعتقاد به تقدیر و قسمت شده است این سوئال مطرح مى شود كه راز این تأكیدها چیست؟ پاسخ این است كه اعتقاد به تقدیر دو نوع فایده مهم علمى و عملى دارد. اما فایده علمى آن بالا رفتن سطح معرفت انسان نسبت به تدبیر الهى و آمادگى براى درك توحید افعالى به معناى توحید در افاضه ى وجود و توجه به حضور الهى در مقام تدبیر همه شئون جهان و انسان است كه تائثیر بسزایى در كمال نفس، در بعد عقلانى دارد. و اساسا هر قدر معرفت انسان نسبت به صفات و افعال الهى عمیق تر و استوارتر شود بر كمالات نفسانى او افزوده مى گردد. اما از نظر عملى. دو فایده مهم بر این اعتقاد مترتب مى شود: یكى آنكه هنگامى كه انسان دانست كه همه حوادث جهان بر اساس قضا و قدر و تدبیر حكیمانه الهى پدید مى آید تحمل سختى ها و

دشوارى هاى زندگى براى او آسان مى شود و در برابر حوادث ناگوار و مصائب خود را نمى بازد بلكه آمادگى خوبى براى كسب ملكات فاضله اى مانند صبر و شكر و توكل و تسلیم پیدا مى كند. دوم آنكه به خوشى ها و شادى هاى زندگى نیز سرمست و مغرور نمى شود و مبتلى به شیفتگى و دلدادگى نسبت به لذایذ دنیا و غفلت از خدا نمى گردد» لكیلا تائسوا على مافاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم و الله لا یحب كل مختال فخور؛ این به خاطر آن است كه براى آنچه از دست داده اید تائسف نخورید و به آنچه به شما رسیده است دلبسته و شادمان نباشید و خداوند هیچ متكبر فخرفروشى را دوست ندارد «،(29). با این همه باید توجه داشت كه مسئله قضا و قدر بصورت نادرستى تفسیر نشود و بهانه اى براى تنبلى و راحت طلبى و سلب مسوئولیت قرار نگیرد. زیرا این گونه برداشت هاى غلط از معارف دینى، نهایت آرزوى شیاطین جن و انس و موجب سقوط در خطرناك ترین دره هاى شقاوت و بدبختى دنیا و آخرت است،(30).

موفق باشید

پى‏نوشت‏

(1) سعدى

(2) عرفى

(3) لغت نامه دهخدا

(4) حافظ

(5) مثنوى

(6) ر.. ك: لغت نامه دهخدا

(7) قدر سرى است از اسرار خداوند- امام على) ع»

(8) التوحید: 383/ 23)

www.tebyan.net

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *